چشمانم را به سقف می دوزم و به یک نقطه خاموش زل می زنم... چند وقتیست که تو را ندیده ام!
من هر روز و هر روز تو را ساعت ها سکـــوت میکنم و دفترم را با پرانتزهای خالی پر میکنم. یادت هست؟ مرا به یک ممنوعه دعوت کردی، یک رز سفید به من هدیه دادی و گفتی شبنمِ من، بی نظیر باش که بی نظیر خلق شده ای.
از همان روز بود که زیر لب زمزمه کردم: باشد، دیگر حرفی نیست؛ دل من و یک راه پر ستاره تا دل خورشید ...
چمدانِ لحظه های حیاطم را بر روی دوشم انداختم و ترک کردم، هم تو را، هم شبنمِ جا مانده در تو!
از آن روز است که من در زندگی و لوکومبوروها به پوچی میرسم. به یاد روزای ابری با تو بودن، در ویرانه ی یک شیطان قدم بر میدارم و آسوده می شوم ...
میدانی؟ من هر روز با خیالت زندگی میکنم. حتی با او به کافه تنهایی میروم و نامه های منتشر نشده مجنون را برای هزارمین بار برایش می خوانم ...
این را هم میدانی که هنوز یک بوسه به لبهایم بدهکاری؟
خدای من! زیبا سلام! صدایم به گوشت میرسد؟ این روزها یک روشنایی امیدوار کننده که هیچ، حتی یک کور سوی امید هم در زندگیم نیست.
همین می شود که می روم سراغ نظریه های اسماعیل و هول هولکی حرف های یک قـمار بــاز را از بر میکنم...
میدانم ... میگویی از منِ پاپتی انتظار دیگری نمی رود، مرا چه به عادی زیستن.
آخر برفک های ذهن من هیچ وقت یک دروازه رو به بیرون نداشته اند. دنیای من در اوهام است. همیشه در رویای من دختری با دامن حریر کنار یک رود پر آب قدم میزده و من آرزو داشتم کاش حتی برای یک لحظه جای او بودم...
بس است دیگر! باز هم اراجیف بافته ام....!
________________________________________________
